داستان
او خیلی آرام و با دودلی کنارم آمد و یواشکی زیر گوشم گفت: دیشب خواب بدی دیدم و تو هم در خوابم بودی” یک لحظه خشکم زد اما اجازه ندادم زیاد طول بکشد. دستم را دور شانه اش انداختم و از او خواستم تا خوابش را برایم تعریف کند.
“خواب دیدم دشمن به اینجا یورش آورده بود. در ابتدا من و تو دوست بودیم اما همینکه دشمن حمله کرد تو هم به آنها پیوستی و با آنها شروع به تعقیب من کردی. من خیلی دویدم. اما تو به من رسیدی و از من خواستی که با هم دوست باشیم. من می دانستم می خواهی مرا بفریبی، برای همین با اسلحه ای که داشتم به طرفت شلیک کردم. اما گلوله به تو نخورد ولی تو عمداً تظاهر به تیر خوردن کردی. پلیسها آمدند تا مرا دستگیر کنند. من فریاد می زدم که : “او تظاهر می کند. هیچ اتفاقی برایش نیافتاده است. اما آنها به حرفهای من گوش نمی دادند و در همین آن بود که برادرم مرا از خواب بیدار کرد.”
برای یک لحظه نمی دانستم چه واکنشی نشان دهم و بهترین حالت این بود که هیچ واکنشی نشان ندادم. با خودم گفتم: “نکند آدمها از ذهنیات هم باخبر می شوند!” نمی دانم از روزی که این دختر چهرده ساله را دیده ام نه از قیافه اش چندان خوشم آمده نه از چهره و نه از رفتارش. طفلکی فقط 14 سال سن دارد. اما نمی دانم چرا حضورش برایم سنگین است. او خیلی به پوشش لباس و فرم موهایش اهمیت می دهد. موهایش را به فرمهای مختلفی درمی آورد، لباسهای تنگ می پوشد و گاهی آرایش هم می کند. شاید این حس ناخوشایندی که در درون من نسبت به این دختر پاک و معصوم به وجود آمده ناشی از تصور خشک مغزانه من است. همان چیزی که برخودم نیز تحمیل می شد. سربه زیر و مطیع باید و نبایدها. من اینطور فکر می کنم، آری من واقعاً برخلاف شعارهایی که می دهم فکر می کنم یک دختر چهارده ساله نباید اینقدر جسور و آزاد باشد و احتمالاً این ناخودآگاه در رفتار من بروز کرده و او را نگران ساخته است.
