برای ماه عسل آمده بودند! 

كبوترها
برای ماه عسل اینجا آمده بودند. پشت پنجره آشپزخانه بودند. همه اش منتظر فرصتی برای خلوتی بودند تا در آن در سکوت به همدیگر خیره شوند. گاهی از پشت پرده از دیدن ناگهانی این لحظات لذت می بردم چراکه برایم تداعیگر تمامی لحظات زندگی ام بود. عروس و دامادی به این زیبایی و متانت را تاکنون ندیده بودم. در ساختن آشیانه کوچکشان می خواستم سهمی داشته باشم اما گویا سلیقه من برای آنها کهنه شده بود چرا که بعد از کمی ماندن رفتند و هرچقدر سراغشان را گرفتم آنها را نیافتم.
هنوز آشیانه کوچک پوشالیشان پشت پنجره سات و من از پشت پرده آنها را در آن تصور می کنم و منتظر برگشت آنها از ماه عسلشان هستم.
صبح قبل از اینکه ماها بیداری را احساس کنیم آنها در تکاپوی رسیده به طلوع بودند و عروس خانم در آشیانه می ماند و منتظر دانه هایی می شد که داماد برای هردوشان جمع آوری کرده بود. نه سفره ای در کار بود و نه دکوراسیونی، با خود می گفتم شاید آنها غذایشان را بر روی سفره رنگینی که تصور می کنند میل می کنند. شاید هم لذت این سادگی خیلی بیشتر از تشریفات ما انسانهاست.
یک لحظه به آشپزخانه رفتم و دیدم داماد وارد آشپزخانه شده و همینکه مرا دید با شرمی که هر دامادی بعد از حجله در چهره اش نمایان می شود، بالهایش را گشود و با پرواز کوتاهی خارج شد.
همسرم خوابیده بود. گاهگاهی در آن لحظات به او که مثل کودکی معصوم خلأ را در آغوش گرفته باشد و خواب هزارویک شب را ببیند، خیره می شدم و او را می بوئیدم و می بوسیدم و این در من احساسی از همکیشی با آن دو کبوتر عاشق بوجود می آورد.از اینکه می دیدم در این خانه دو موجود عاشق دیگر هم می خواهند زندگی کنند چنان شاد و سرمست شده بودم که هنوز هم باور نمی کنم آنها رفته باشند و منتظر برگشتنشان هستم.
با خود می گویم: “ای کاش همه مردان و زنان این سرزمین مثل ما و آن دو کبوتر عاشق بودن بودند. عاشق زندگی، عاشق کار و عاشق هم.
لطفاً اگر کبوترانی با این توصيفات را دیدید حتماَ از آنها حمایت کنید.