آندروکلس و شیر
نوشته ایزوپ فلبس

ترجمه: نارین محمدی
برده ای به اسم “آندروکلس” بود که یکبار از دست اربابش گریخت و به جنگل پناه برد. اما بعد او در آنجا سرگردان شد. او به شیری رسید که داشت ناله می کرد و فریاد می زد. ابتدا آدروکلس ترسید و فرار کرد اما وقتی دید که شیر دنبالش نمی کند برگشت و پیش شیر رفت و به او نزدیک شد. شیر پنجه پایش را که متورم و خونین شده بود به او نشان داد. آندروکلس هم فهمید که خار بزرگی در آن فرو رفته و باعث درد زیادی شده است. او خار را به سختی بیرون کشید و پنجه شیر را با باندی بست. کمی بعد شیر توانست بلند شود و دست های اندروکلس را مثل یک سگ لیس زد. سپس شیر اندروکلس را کشید به غاری که در آن زندگی می کرد، برد و هر روز برای آندروکلس از همان گوشتی که خودش می خورد، می آورد. اما به زودی گوشت تمام شد و اندروکلس و شیر، هر دو شکار شدند، اندروکلس که اسیر بود، محکوم شد که فرار کرده است و بعد شیر هم برای چند روز و بدون غذا زندانی شد. پادشاه و همه اعضای سلطنت به دین این منظره آمده بودند. آندروکلس هم در وسط محوطه بیرون نگه داشته شده بود. طولی نکشید که شیر را در گوشه دنجی با زنجیر رها کردند و شیراز اینکه شکار شده بود به خروش آمد. اما اندکی بعد آندروکلس به نزدکیش آمد و او دوستش را شناخت، و برایش دم تکان داد و دستش را برایش مثل یک سگ دوست داشتنی بیرون کشید. پادشاه از دیدن این صحنه متعجب شد، آندروکلس را نزد خود فرا خواند و از او خواست که ماجرا را برایش تعریف کند. پس از آن آندروکلس مورد بخشش قرار گرفت و آزاد شد و شیر هم در جنگلی که زادگاهش بود رها شد.