مورچه و کرم پروانه
نوشته ایزوپ فلبس
ترجمه : نارین محمدی

مورچه ای در حالیکه در زیر نور آفتاب چست و چابک به دنبال غذا می گشت، با کرم پروانه ای برخورد که روزهای آخر کرم بودنش را می گذراند. کرم پروانه در حالیکه دم اش را تکان داد، برای یک لحظه توجه مورچه را به خود جلب کرد.
مورچه با ناراحتی گفت:” جانور بیچار ه و بدبخت!” و در حالیکه گریه می کرد گفت:” این چه سرنوشت بدی است که تو داری؟ در حالیکه من می توانم هر جا که دلم می خواهد بروم و حتی اگر بخواهم می توانم از بلند ترین درخت بالا بروم. اما تو اینجا در پوسته خودت زندانی هستی و با قدرت کمی که داری فقط می توانی کمی دم ات را تکان بدهی!
کرم پروانه همه اینها را شنید، اما سعی نکرد هیچ جوابی بدهد. چند روز بعد وقتی دوباره مورچه از آنجا عبور کرد، دید که هیچ چیزی بجز یک پوسته خالی در انجا باقی نمانده است. با خودش گفت:” چه اتفاقی برای موجودی که داخل این پوسته بود، افتاده است؟”
ناگهان سایه ای را بر روی خود احساس کرد و بوسیله بالهای رنگارنگ پروانه ای به او بادی وزید.
پروانه گفت:” مرا ببین، من همان دوست بیچاره و بدبخت تو هستم! الآن به قدرت خودت در بالا رفتن و حرکت کردن بناز و تا جایی که می توانی سعی کن به من برسی تا حرفهایت را بشنوم.”
پروانه در حالیکه اینها را می گفت بالا رفت و در هوای سوزان تابستان برای هیشه از دید مورچه ناپدید شد.
ظواهر همیشه فریبنده هستند.